
سلام به همه. ببخشید فرصت نداشتم مثل سابق عکس تهیه کنم. این قسمت از کارتونم فکر نمی کنم زیاد خاطره انگیز باشه. اما دیدنش خالی از لطف نیست.
حالا حدس بزنید اسمش چیه!
وقتی می بینمت از شادی دلم می خواد دنیا توی همون یه لحظه که باهاتم خلاصه بشه. من می تونم آرامش طوفانو در با بودن تو حس کنم . این تنها تفسیریه که می تونم از احساس با تو بودن داشته باشم.
تو از همـۀ دخترا ناز تری از همه خوشگلتری اما اگه مال من نباشی.......... نمی خوام بهش فکر کنم ؛ چون می دونم با همهء مهربونیت نمی تونی مال من باشی. منم بهت چیزی نمی گم و با احساساتت بازی نمی کنم. اما اینجا می نویسم که به اندازهء عشقی که در من بیدار کردی دوستت دارم. از دار دنیا با ارزش ترین چیزی که دارم همین دل عاشقه که اونم دادمش به تو. اما شاید تو ندونی چه طوری می شه ازش استفاده کرد. شاید به جای آویز یا دکور یا یه چیز دیگه .....
به هر حال الان دست توئه . کاش قدرشو بدونی. چون می خواستم با هم یکی بشیم تا دلمون فقط جای خدا باشه. پس این دل باید خیلی ارزش داشته باشه مگه نه؟
باقی حرفامو کسی ندونه بهتره.
از دوستان صمیمی و وفادار معذرت می خوام که بعد از مدتها که آپدیت کردم موضوعشخصی نوشتم![]()
امیدوارم که در هر گوشه از میهن عزیزمون که هستید و یا در خارج از کشور با شروع سال نو غم و غصه رو از دلتون بیرون کنید و کینه های گذشته رو دور بریزید و با این کار دلتون رو صفا بدین و احساس خوبی داشته باشید![]()
همچنین امیدوارم بتونید خوب عیدی جمع کنید
وا البته به کسانی که دلتون میخواد و دوستشون دارید کادو بدین. خلاصه دلم میخواد نهایت شادی در دل و جان شما موج بزنه. اما باور کنید شادی واقعی در بخشش و گذشت نهفته. اون حسی که همهء ما دنبالش هستیم در اینه که اون قدر قدرتمند باشیم که از ته دل بتونیم کسی رو ببخشیم. چقدر خوبه که آدم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومن پول داشته باشه. اما گاهی پیش میا که اگه به شما این مقدار پول رو هم بدن حاضر نمی شید کسی که شما رو اذیت کرده رو ببخشید. اما شما ببخشید و فکر کنید ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومن خرج کردید. البته من می ونم شما این قدر روح بزرگی دارید که مثل من مادی فکر نمی کنید اما حتی اگه مثل من مادی هم فکر کنید باز به این نتیجه می رسید و باور کنید هر چیزی که از نظر معنوی به سود شما باشه حتماً از نظر مادی هم به سود شما خواهد بود.
اما همۀ این حرفا رو زدم که بگم توی عید با چه روشی می شه خوش گذروند. حالا شما اگه دوست داشتید کسی رو اصلاً به هیچ وجه نبخشید و حتی اگه خوشحالتون می کنه نفرتتون رو از اون شخص بیشتر کنید. ولی به شرطی که واقعاً این مسئله خوشحالتون کنه. مهم اینه که شما خوش باشید. من که نیومدم از اون نصیحتهای تکراری بکنم که آخـــــــه! من راه های خوشحال شدنی که به نظرم رسید رو فقط گفتم. میل شماست.![]()
![]()
راستی به غیر از این که یکم فروردین عیده، تولد یه آدمی هست که خیلی دوستش دارم. حتماً می تونید حدس بزنید کیه
نوش آفرین
امیدوارم امسال سال خوب و پر برکتی براش باشه. هر جا که هست در کمال سلامت و تندرستی و دلش همیشه شاد باشه.![]()
![]()

نوش آفرین عزیزم تولدت مبارک

بازیگر آمریکایی که در فیلم آوای موسیقی (اشکها و لبخندها) نقش آفرینی کرده. حتماً نقش کنتس رو به یاد دارید. برای دیدن بقیۀ عکسها روی +۱۸ کلیک کنید قسمتی از فیلم اشک ها و لبخند ها که در اون علاوه بر کریستفر پلامر و ژولی اندروز، الینور پارکر هم نقش آفرینی کرده

سگ سباستین رو که یادتون میاد؟ سگش اندازۀ خر بود!! ولی خیلی با وفا بود. به خاطر سباستین با خرس هم درگیر می شد.

این پست من به هیچ موضوع خاصی ربطی نداره. فقط یه خورده در مورد خصوصیات منحصر به فرد خودم می نویسم؛ که البته ممکنه خیلیهاش با سلیقۀ شما جور نباشه. به هر حال تصمیم این که این مطالب رو بخونید با خود شماست. اجباری که در کار نیست!
آره.... داشتم می گفتم. اگه روانشناس خوبی باشید می تونید از روی حرفهایی که می زنم و علایق و سرگرمی ها و دل مشغولیهام پی به کاراکتر من ببرید. آدم گوشه گیری نیستم. دلم می خواد با "جمع" باشم؛ اما سؤال مهم اینجاست که کدوم جمع؟ اصلاً توی این مملکتی که ما زندگی می کنیم مگه جمعی هم وجود داره؟ شاید من نیمۀ خالی لیوان رو می بینم اما هر چی فکر می کنم هیچ یگانگی قابل توجهی بین افراد جامعه در نگرشی که از زندگی دارن یا خواسته و انتظاری که از خودشون در قبال زندگی و (بر عکس) دارن نمی بینم. وقتی در این مورد مهم یگانگی وجود نداره به نظر من همۀ انسانها تنها هستند. پس من با کدوم "جمع" باشم؟ ولش کن........ همین تنهایی خودم به صرفه تره! دوست ندارم سر خودم کلاه بذارم.
شاید دلیل بعدی که منو از بقیه جدا کرده این باشه که به زمانی که توش هستم کاری ندارم. توی زمان خاصی زندگی نمی کنم منظورم اینه که برام فرقی نمی کنه الان سدۀ بیست و ششم تاریخ شاهنشاهی ایرانه یا مثلاً هفتاد سال قبله یا چهارصد سال پیش.مهم برای من اینه که چه چیزی زیبا تره. البته منظورم اینه که به چشم من زیباتر میاد. مثلاً من تیپ مردان آمریکایی در دهۀ پنجاه میلادی رو به تیپهایی که این اواخر مُد شده ترجیح می دم. یا این که آثار باخ رو که مربوط به سه-چهار قرن پیش هست رو به سایر موزیک های غیر ایرانی ترجیه می دم. فیلمهای موزیکال هالیوودی رو که چند دهه پیش ساخته می شد به فیلمهای امروزی که اکثراً پر از کشته کشتار هستند ترجیح می دم. کارتون پسر شجاع رو به کارتونهای خشن امروزی ترجیح می دم. همون طور که می بینید چیزایی که ازشون حرف زدم متعلق به سالها و دوران گوناگونی هستند. همیشه از خودم می پرسم که "بهتر بود من در چه سالی متولد می شدم؟" و هیچ وقت نمی تونم جواب درستی به این پرسش بدم. چون توی هر زمانی که باشم خیلی چیزا که متعلق به زمان دیگریست رو از دست می دم. آخه چرا من از خاطره بیشتر از خود زندگی لذت می برم؟ از کی این طوری شدم؟ از اولش که خاطره ای نداشتم. یا شاید در ناخودآگاهم داشتم ! چرا چیزی که تو عالم مُثـُل دیدم یادم نمیاد؟! زیاد به بیراهه رفتم. نمی تون افکارم رو متمرکز کنم
شگفتا آدمی مثل من که اینقدر قدیمی ها رو دوست داره، گاهی چنان عاشق تکنولوژی مدرن می شه که تعجب آوره و از این آدم بعید به نظر می رسه. اصلاً من از بچگی گاهی بد جوری شیفتۀ تکنولوژی نوین می شدم.اولین باری که توی شهر بازی بازی های رایانه ای رو تجربه کردم، نه ببخشید قبلش توی کلوپ بازی کرده بودم... به هر حال دیگه کمتر به سمت بشقاب پرنده و چرخ فلک و تاب زنجیری می رفتم. چون برام جدید بود. اون موقع ها عاشق هر چیزی بودم که اون رو به سمت آینده می دیدم. آینده رو پر از روشنایی می دیدم. با خودم می گفتم علم پیشرفت می کنه زحمت آدما کمتر می شه. طمع مردم کمتر می شه. همه چیز به همه می رسه. کسی دیگه احتیاجی نداره پول نا مشروع به دست بیاره...... اما یه خورده که بزرگتر شدم دیدم اصلاً از این خبرا نیست. یه خورده از آینده نا امید شدم. اما هنز بچه بودم. می گفتم اشکالی نداره. "آینده" رو هم مجبور می کنم رو به خوبیها حرکت کنه. اما کمی که گذشت دیدم زورم نمی رسه. دیگه کاملاً نا امید شدم. حالا تصمیم گرفتم خودم آدم خوبی باشم. دلمو به این خوش کردم که اطرافیانم رو خوشحال کنم. شادی واقعی بهشون بدم. حتی با این ارتباط مجازی می شه شادی واقعی رو هدیه داد.
اما همچنان تنهام. مثل لوک خوش شانس. اما من زیادم خوش شانس نیستم. بیشتر شبیه پلنگ صورتی هستم. اون کاراکتر مورد علاقۀ منه. معمولاً دوستان و دشمنان ثابتی نداره. گاهی وقتا بدشانسی میاره گاهیم شانس.ثروتمند نیست فقیر هم نیست؛ همیشه در تلاشه. شغل تابتی نداره.... می دونید اون رو از بقیه بیشتر دوست دارم. چون مثلاً مثل تام و جری "انگلی" زندگی نمی کنه. مثل اون کایوته و اون شترمرغه نچسب و کسل کننده نیست. و به نظر من واقعاً از همهء حیوونای کارتونی با شخصیت تره. خیلی هم خوش تیپه. چالاکی رو هم به امتیازاتش اضافه کنید. کلاً آدم تن پروری نیست و زندگی اشرافی با طبع هیجانخواه اون سازگار نیست. 70% شبیه منه. البته بهتره بگم من شبیه اون هستم چون اون از من خیلی بزرگتره! دوست دارم اگه روزی فیلمی بازی کردم یکی از آهنگهای هنری مانچینی رو روی فیلم من بذارن تا شباهتمون بیشتره بشه !
خوب، اینم از پلنگ صورتی. به تنهایی خودم برگردم. گاهی بدون هیچ دلیل خاصی اینقدر ناراحت می شم که دلم می خواد زار بزنم. احساس خستگی روحی می کنم. روحم در عذاب و آزردگی به سر می بره. چیزی که تا یک دقیقه پیش می تونست منو خیلی خوشحال کنه در اون لحظه حتی نمی تونه یه لبخند به من هدیه کنه. در اون حالت چیزی منو خوشحال نمی کنه مگر این که واقعاً فوق العاده و غیر منتظره باشه. گاهی به شدت ناراحت می شم چون هیچ کس شبیه من نیست. احتمالاً من به بیراهه رفتم. چون بقیه _حد اقل کسانی که من می شناسم و باهاشون در ارتباط هستم_ از این بابت ناراحتی ندارن.واقعیت اینه که هیچ کس شبیه دیگری نیست. اما منظور من این نبود که کاملاً شبیه باشیم. این که از چه نظر باید شبیه هم باشیم سؤالات زیادی رو در ذهنم مطرح می کنه.
حالا سؤال من اینه" چرا دیگه نمی تونم کسی رو به سن و سال خودم یا حتی بزرگتر پیدا کنم که با شنیدن آهنگ بچه های مدرسۀ والت همون احساسی رو داشته باشه که من همیشه داشتم؟" یک دریا خاطره برام زنده می شه. یاد هیجان دوران مدرسۀ خودم میفتم.یاد اون سختی هایی که می کشیدیم تا دورۀ تحصیل به پایان برسه، یاد اون اشک ها و لبخندهایی که داشتیم. دعواهایی که با همکلاسیا می کردم، یا معلم مهربونم میفتم.که حالا بهتر می تونم ارزش کارشو درک کنم. یاد دوستانی میفتم که مدتهاست ازشون خبر ندارم . یاد فرهاد فارسی، رضا پسند، فاخر موسوی، و دوست خوبم علیرضا که بیشتر از 11 ساله ازش بی خبرم ولی همیشه به یادش هستم.امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه.چه خاطره هایی داشتم که با شنید این آهنگ زیبا دوباره زنده می شن. دلم می خواد اون خاطره های تلخ و شیرینو با کسانی که دوستشون دارم قسمت کنم. معتقدم باید تلخی ها رو هم تجربه کرد تا لذت چشیدن شیرینی ها دو چندان بشه. نظر شما چیه؟
| ||||||||||||
| ||||||||||||
| ||||||
| ||||||
| ||||||
| ||||||
| ||||||
| |||||||